ژیلا بنی یعقوب خبرنگار و فعال حقوق زنان در آخرین مطلب وبلاگ خود درباره حکم سعید لیلاز نوشته است:

خواهرت از پدر سوالی نمی کند که جوابش سخت باشد و او بلد نباشد و دربماند. درماندگی پدر در برابر فرزندش هیچ خوشایند نیست و دلت را بگذار پیش دل بچه هایی که هنوز پس از گذشت ماه ها از اسارتشان باید برای هر ملاقات التماس کنند و بعد هم بنشینند پشت شیشه های کثیف و گوشی های کثیف را به دست بگیرند بگویند: بابا سلام.

فخرالسادات محتشمی پور، همسر مصطفی تاجزاده در نوشته ای به توصیف اولین ملاقات دخترش با پدر دربندش پس از ۹ ماه اسارت پرداخته است. از آنجا که وبلاگ روزنه ، وبلاگ خانوم محتشمی پور فیلتر شده این نوشته در اختیار کلمه قرار گرفت.

متن این دلنوشته به شرح زیر است:

اولین ملاقات تو در زندان با پدر! تلخِ شیرین یا شیرینِ تلخ؟

از لحظه ای که پا به خاکِ پاک وطن گذاشتی منتظر این دیدار بودی. نمی دانم چه تصوری داشتی از این دیدار نامأنوس که سپهر در تمام مدت بازداشت پدرش به آن تن نداد و منتظر ماند تا در خانه او را ببیند! بی تابی هایت مرا ناآرام می کند دردانه پدر. لختی آرام بگیر و بگذار حواسم را جمع کنم ببینم چه تدبیرباید؟ تو خوب است که قبل از ملاقات حواست پرت باشد و به چیزهای دیگری فکرکنی تا سختی و سنگینی این ساعات و دقایق را کمتر احساس کنی. حالا کم کم می رسیم به منطقه اوین.

زیاد از این جا گذشته ایم. قبل از این که این پل عظیم را بسازند و بی تفاوت رد می شدیم و گاه نگاهی به آن سو می انداختیم و آن نگهبان بالای اتاقک را به سختی می دیدیم و در دل برای آزادی همه زندانیان دعا می کردیم. و من روزهایی که این مسیر را برای پیاده روی صبحگاهی انتخاب می کردم وقتی نان بربری تازه را در دست می گرفتم یادم می رفت که بعضی از اسیران اوین تنها به خاطر گرسنگی مرتکب جرم شده اند و خانواده هایشان گرفتارتر از قبل.

زندان! هیچ تصویر روشنی نداشتیم ما از درون زندان! حتی وقتی که من در وزارت کشور خدمت می کردم و گاهی برای بازدید به بند زنان می رفتیم و گزارش های با آب و تاب می شنیدیم و مشاهدات عینی مان را ثبت و ضبط می کردیم و فکر می کردیم همه آن چه که هست دیده ایم بی خبر از زوایای پنهان. حالا هم تصویر کاملی ندارم از زندان،علیرغم همه آن چه که شنیده ام. مهم نیست که چه شنیده ایم. آن چه مهم است

موقعیت این روزهای اوین است. اوین خوشبخت که اقامتگاه بهترین هاست. اوین خوشبخت به وجود بهترین های این خاک پاک. حالا باید پیاده شوید همین جا.

بالاتر نمی شود رفت. مامور می گوید حرف شما متین که مادربزگ کمر درد و پا درد دارد، ولی من نمی توانم از دستور تخلف کنم. می گویم به رئیست بگو اگر پدر و مادر پیر داری باید بفهمی که در این سن و سال بالا رفتن از این پله های تیز که انگار تمامی ندارد، آسان نیست. با التماس نگاهم می کند و می گوید ولی من نمی توانم این را به مقام مافوق بگویم. دخترم مرا مذمت می کند: مامان حالا زورت به این بنده خدا می رسد ؟؟؟حق با اوست. ما زورمان به بالادستی ها نمی رسد اما معتقدیم که «یدالله فوق ایدیهم».

مادرها یکی یکی پله های تیزِ تمام نشدنی را طی می کنند و در هر پله یک نفرین. و چقدر ترسناک است این پشت در زندان، وقتی فضا پر می شود از نفرین انسان های درمانده که در جستجوی فرزند از راه های دور خودشان را به سختی می رسانند اینجا، تنها به امید گرفتن خبری و وقتی که امیدشان ناامید می شود توسط نگهبان مأمور طفلکی که سپر بلاست.

تو متحیر نگاه می کنی و چیزهایی که برای ما نه ماه است تکرار می شود برایت غریبه و عجیبند دخترم. خواهرت می خندد و می گوید: چرا ماتت برده دختر اینجا اوین است. زندان آدم های خوب و خدمتگزار مثل پدرمان و من دلم می خواهد های های گریه کنم. اینجا اوین است و تو پس از نزدیک دو سال دوری از ما باید پدرت را در این مکان ملاقات کنی. واقعیت با همه نحوست و سیاهیش تو را در برگرفته و تو نمی خواهی باور کنی که پاداش خدمتگزاری های صادقانه پدر در این سی سال که تو بیست و هفت سالش را شاهد بوده ای، این است. و من چقدر خوشحالم که تو بعد از نه ماه که از بازداشت پدر می گذرد او را می بینی. حالا که او پنج ماه است از انفرادی درآمده و حال و روزش بهتر شده و حالاتش عادی تر شده و آرامشش ما را آرام می کند.

کاش در ملاقات اول هم تنها رفته بودم و خواهرت را همراه نمی بردم تا آن تصویر ناخوشایند از پدر دربندش برای همه عمر مهمان چشمان زیبایش نباشد. کاش هیچ فرزندی پدر را در اسارت نبیند. به قول پدرت کاش دشمن هم این روزها رانبیند. و چه خوب که سپهر مقاومت کرد و این صحنه را برای همیشه تحریم کرد

برای خود. سپهر اسطوره ای!!!حالا تو در آغوش پدر پنهان شده ای و در دریای محبت بیکرانش غرق شده ای.من چشمان پدرت را می بینم که اشک آلود است و تکان خوردن شانه های ظریف تورا دخترم. همه آرزوی جوانیم. عزیزم. خواهرت، هم پای شما اشک می ریزد.انگار آن ملاقات اول برایش تداعی شده و شاید به حال تو غبطه می خورد که نبودی و ندیدی ناخوشایندترین تصویرهای عالم را! بس است دخترم بس است. می ترسم در و دیوار این اتاق کوچک از هم بشکافند با بروز این احساسات پاک.

می ترسم این سیلی که جاری شده از چشمان شهلایت همه ما را در خود غرق کند.پدر آرام به پشتت می زند: گریه نکن دخترم گریه نکن. و من همه سختی زندگی را بر پشت خود هوار شده می بینم. من، همسر یک زندانی سیاسی که قهرمان ملی است، اسطوره مقاومت و تبلور مردانگی. بیا بنشین و برای پدر حکایت کن حال و روزت را. از خوبی ها بگو برایش. بگذار وقتی شب در خلوت خود این لحظات را مرور می کند تنها چهره معصوم تو و لبخند زیبایت و خاطره قشنگ این دیدار در خاطرش تجدید شود. عزیزدل اینقدر سوال نکن بابا کی می آیی؟؟؟

دلت را بگذار پیش دل خواهرت که در هر ملاقات سعی می کند فقط از آرام بودن اوضاع بگوید و از هوا که خوب است و زندگی که جریان دارد و به قول سپهر از این که همه چیز اوکی هست و آروم! خواهرت از پدر سوالی نمی کند که جوابش سخت باشد و او بلد نباشد و دربماند. درماندگی پدر در برابر فرزندش هیچ خوشایند نیست و دلت را بگذار پیش دل بچه هایی که هنوز پس از گذشت ماه ها از اسارتشان باید برای هر ملاقات التماس کنند و بعد هم بنشینند پشت شیشه های کثیف و گوشی های کثیف را به دست بگیرند بگویند: بابا سلام. تو سلامت را بی واسطه به پدر رساندی شکرانه دارد. سلام علی را هم رساندی و او با شوق پاسخ داد و …

من چه می گویم؟ همه آن چه من دیدم تو بهتر دیدی در اولین ملاقات. خدا کند این آخرین ملاقاتت باشد در اوین دخترم. خدا کند دوران خوشبختی اوین زودتر تمام شود و او به خانه برگردد در جمع چهارنفریمان که فقط یک غایب دور از وطن دارد. و خدا کند وقتی پدر به خانه می آید همه خانه های سوت و کور این روزهای نزدیک عید، با حضور آزادگان دربند رونق و صفای بهاری گرفته باشد.

خداکند

زینب نوری زاد ، دختر محمد نوری زاد در وبلاگ خود در مطلبی خطاب به پدرش نوشته است:

فخرالسادات محتشمی‌پور، همسر سیدمصطفی تاجزاده عضو ارشد جبهه مشارکت ایران اسلامی درباره اخبار منتشره در خصوص آزادی این فعال سیاسی اصلاح طلب توضیحاتی را ارائه کرد.

وبلاگ «راز سر به مهر» در نوشتاری با عنوان «سبز بودن به رفتار و اخلاق است» با تقسیم بندی برخی جملات مهندی میرحسین موسوی در مصاحبه با کلمه ، آن را در سبکی متفاوت منتشر کرده که به شرح زیر است:

فاطمه شمس در وبلاگ خود به مناسبت ۴ اسفند روزتولد سهراب اعرابی نوشت: اول اینکه بگویم این عکس بی‌شک یکی از ماندگارترین عکس‌های تاریخ ایران خواهد بود. می‌آید روزگاری که بچه‌ مدرسه‌ای‌ها اسم سهراب اعرابی را هم قاطی اسامی بقیه آدم‌هایی که برای “دفاع از آزادی کشورشان” کشته شدند، حفظ کنند و توی برگه امتحانشان بنویسند. تا بوده همین بوده. دست ما و آن‌ها هم نیست. این یک رسم تاریخی است.

دختر محمد نوری زاد کارگردان و نویسنده ای که از ۲۹ آذر به اتهام توهین به مسئولین بازداشت شد در آخرین نوشته وبلاگ خود نامه ای به پدرش نوشته است.

حسین زمان خواننده و از شخصیت های اصلاح طلب در آخرین نوشته وبلاگ خود به ماجراهای راهپیمایی ۲۲ بهمن پرداخته که به شرح زیر است:

ژیلا بنی یعقوب روزنامه نگار که همسرش بهمن احمدی عمویی در زندان اوین به سر می برد و خود نیز در پی انتخابات ریاست جمهوری نزدیک سه ماه را در همین زندان گذرانده است در وبلاگ خود در توصیف شرایط زندان اوین و آزادی های اخیر نوشته است:

در حالی که زمان زیادی از حضور محمدرضا تاجیک در گفت وگوی ویژه خبری نگذشته است تا کنون دهها نفر از دانشجویان و علاقمندان دکتر تاجیک دست به قلم شده اند و در مورد گفت و گوی دیشب به اظهار نظر پرداخته اند و در فضای مجازی منعکس کرده اند. در یکی دیگر از این یادداشت ها که در وبلاگ یکی از علاقمندان دکتر تاجیک منتشر شده آمده است:

یکی از دانشجویان دکتر محمد رضا تاجیک در باره گفت و گوی وی‍‍زه خبری دیشب در وبلاگ خود نوشت:

معصومه ابتکار عضو شورای شهر تهران در آخرین مطلب وبلاگ خود که اخیرا فیلتر شده نوشته است: روزهای دهه انقلاب که به دهه طلوع خورشید آزادی معنا یافته، یادآور روزهای حساس و تاریخی کشورمان است. روزهایی که مردم با اتکال به نیروی لایزال خداوندی و وحدت و همدلی توانستند از ظلم و استبداد چند صد ساله آزاد و پس از رنج ها و تلاش های بی شمار، برای ساختن ایرانی سربلند و آزاد آماده شوند.

دکترمصطفی معین کاندیدای انتخابات دوره نهم ریاست جمهوری در مطلبی که بر روی وبلاگ شخصی خود منتشر کرده با اعتراض به بازداشت های روز عاشورا نوشته است: بازداشت پسر او به دلیل این است که مصطفی معین پدر اوست.

ژیلا بنی یعقوب روزنامه نگار در وبلاگ خود در توصیف شرایط زندان اوین و آزادی های اخیر نوشته است:

دکترمصطفی معین عضو ارشد حزب مشارکت و کاندیدای انتخابات دوره نهم ریاست جمهوری در مطلبی که بر روی وبلاگ شخصی خود منتشر کرده با اعتراض به بازداشت های روز عاشورا نوشته است: بازداشت پسر او به دلیل این است که مصطفی معین پدر اوست.

مجتبی واحدی سردبیر سابق آفتاب یزد در واکنش به ادعای امروز کیهان در وبلاگ روزنویس نوشته است:

وبلاگ نویسی در وبلاگ خود با نام «آغاز پایان» در دو نوشته به توصیف این شب ها در پشت دیوار زندان اوین پرداخته است. متن این نوشته به شرح زیر است:

مجتبی واحدی سردبیر سابق آفتاب یزد که با حمله رامین معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد و تحت فشار قرار گرفتن روزنامه برای نوشته های انتقادی او ناگزیر به استعفا شد پس از سخنان دیروز احمدی نژاد که با اشاره به نگارش ۲۵۰مقاله انتقادی وی علیه دولت از برخورد با او انقاد کرده بود در سایت شخصی خود نوشت:

در حاشیه برنامه رو به فردا که پنج شنبه شب با حضور روح الله حسینیان و علاءالدین بروجردی دو نماینده حامی احمدی نژاد در مجلس برگزار شد وبلاگ امروز چه خبر در مطلب طنزی در توصیف این برنامه نوشته است:

«علی در لحظات آخر زندگی اش چندین بار به برادرم گفته بود پشتش می سوزد و تشنه است و بعد در همان ماشین اشهدش را می خواند.»

احمد نجمی در وبلاگ خود “منبرنت “نوشته است:

یکی از علت‌های دیرنویسی‌ام در این وبلاگ – خوشبختانه یا متاسفانه – این است که درباره بسیاری از یادداشت‌هایم ماه‌ها فکر می‌کنم و جنبه‌های مختلف و ساختار مطالبم را می‌سنجم. این را گفتم برای یادداشت امروزم. چند ماه است که موضوعی را در ذهنم بالا و پائین می‌کنم. با افراد مختلف سیاسی صحبت و مشورت می‌کنم تا بتوانم یادداشتی درباره «معضلی به نام احمدی نژاد» بنویسم.

بله درست خواندید: « معضلی به نام احمدی نژاد»

اما اتفاقی که برای وبلاگ آهستان رخ داد نشان داد که فعلا یکی از مهمترین خطوط قرمز کشورمان انتقاد از مشائی و احمدی‌نژاد است و این خطوط قرمز با سابقه وبلاگ‌ها و افراد هم کار ندارد.اصولگرا و انقلابی و ولائی با دشمن و ضدانقلاب و … یکسان است.

اما تنها بخشی از دغدغه ذهنی‌ام را فعلا در قالب بررسی برنامه «رو به فردا» می نویسم تا شاید مطلب اصلی را بعدا در فرصتی مناسب همین‌جا بنویسم(درواقع با نقد احمدی‌نژاد رسما یک ضدانقلاب واقعی بشوم! مثل خیلی‌های دیگر.. مثل لاریجانی و قالیباف و آیت الله ری‌شهری یا آیت‌الله جوادی آملی)

در چند برنامه «روبه ‌فردا» مهمترین انتقادات و دلایل اصلی طرف‌های اصلاح‌طلب برای حضور خیابانی مردم پس از انتخابات و به دنبال آن حریم‌شکنی‌ها و خون‌های به ناحق‌ریخته شده،حول محور اشتباهات و ایرادات احمدی‌نژاد بود.

درواقع عصبانیت بسیاری از فعالان سیاسی اصلاح‌طلب( و مخالفان اصولگرای احمدی‌نژاد) از نوع صحبت‌ها و تحرکات عجیب و غریب احمدی‌نژاد در چهره چند مهمان کاملا قابل تشخیص بود و همه این ایرادات هم بخاطر ساختار شخصیتی «احمدی‌نژاد» است.یک‌دندگی، عدم توجه به جوانب مختلف سیاسی و اجتماعی هنگام موضعگیری، عزل و نصب‌های عجیب و غریب و ادعاهای ثابت نشده در ارائه آمارهای اقتصادی و سیاسی..

اگرچه در یادداشت‌های قبلی‌ام تکلیف خودم را با میرحسین موسوی و جناح اصلاح‌طلب مشخص کرده‌ام و گفته‌ام که اصلاح‌طلبان هیچ‌گاه در راستای حفظ نظام و انقلاب و کشور پیش نرفته‌اند،اما به هرحال باید به عامل عصبانیت آنها هم توجه کرد.

اما خلاصه و لب کلام: متاسفانه ده‌ها ایراد احمدی‌نژاد که قبلا ذکر کردم (و عدم تبعیت نسبت به رهبری یا هر دلسوز دیگر که البته این مورد برای اصلاح‌طلبان زیاد مهم نیست)به نام نظام تمام شد.تا قبل از انتخابات فقط احمدی‌نژاد دروغگو بود، اما پس از آن این دروغگوئی به نام کل نظام تمام شد و هزینه‌های واقعا جبران ناپذیری که نظام باید پرداخت می کرد.

اصلی‌ترین دلایل مهمانان اصلاح‌طلب برنامه «رو‌به فردا» چند ایراد اساسی و اشتباهات احمدی‌نژاد بود.دلایلی که باعث شد نظام جمهوری اسلامی ایران بیش از هفت ماه با آن درگیر باشد و ….

اگرچه معتقد هستم هسته اصلی جریان منتقد نظام( چه در خیابان‌ها و چه در رسانه‌ها) می‌خواهند سربه تن نظام اسلامی نباشد و هرشب در رویای شکست نظام جمهوری اسلامی می خوابند، اما طیف وسیعی از مردم عادی و هزاران نفر از آنهائی که تا همین چند ماه پیش حامی نظام بودند و هم‌اینک کمترین حرمتی برای رهبری قائل نیستند دو چیز است:عصبانیت از احمدی‌نژاد و قرارگرفتن در گرداب تبلیغات دشمن.

تعداد زیادی از دوستان و اقوام را می‌شناسم که بخاطر عصبانیت از کارها و حرف‌های احمدی‌نژاد حامی موسوی و جریان سبز شده‌اند و حالا در مسیر همین جریان حرکت می‌کنند.بسیاری از این افراد در دوره قبل به احمدی‌نژاد رای داده بودند و تا همین چند ماه پیش واقعا حامی رهبری و نظام بودند…اما حالا؟

(درباره چند پاراگراف بالا بعدا به صورت کامل خواهم نوشت)

حالا بخش مصیب‌بار قضیه این است که بزرگان نظام به این نتیجه برسند که یکی از راه های اصلی حل معضل سیاسی و امنیتی کشور سکوت احمدی‌نژاد است و به او توصیه و حتی بالاتر از توصیه یعنی دستور بدهند که چندماهی درباره مسائل سیاسی کشور صحبت نکن! جای شرمندگی دارد که برای حل مشکل امنیتی کشور به رئیس شورای عالی امنیت ملی دستور اکید داده شود که خواهشا…..!

بهترین راه‌حل کم کردن مشکلات فعلی خصوصا نزدیک کردن بسیاری از ناراضیان که تا همین چند ماه‌پیش حامی نظام و رهبری بوده‌اند اعتراف و تشریح یک واقعیت است:احمدی‌نژاد علیرغم همه شعارهایش مساوی با نظام و اصولگرائی نیست و نباید همه کارهایش را به نام نظام و اصولگرائی نوشت.

همه اینها را که کنار هم می گذارم با خودم می‌گویم خدا چه صبر وتحملی به رهبر کشورمان – که جانم فدای او باد – داده است.رهبری باید از فردی که تابلوی اصولگرائی دارد تمام قد دفاع کند و پشت سر او اشتباهاتش را جبران کند و خود را همیشه سپر دفاع از نظام و انقلاب قرار دهد!

گوشی در دست بر جایم خشکم زد. در یک لحظه خاطرات 24 سال رفاقت در جلوی چشمانم مرور شد. آن سوی خط، ایمان پسر مسعود بود، با صدایی سرشار از اضطراب و آشفتگی، بغضش ترکید: "بابامو کشتن. بمب گذاشتن جلوش، مغزشو متلاشی کردن... " باور نمی کردم. گفتم: چی شده، مادرت اونجاس؟ گوشی را داد به خانم علیمحمدی و او با حزن تمام گریه می کرد و می گفت: درسته آقای دکتر، مسعود رو کشتن، من خودم بالای سرش رسیدم....

ناباورانه دور اتاق می چرخیدم. به بچه ها گفتم. آن ها هم شوکه شدند. باورشان نمی شد. دکتر علیمحمدی، دوست خانوادگی، همکلاسی پدر، رفیق صمیمی دوران دانشجویی او، یک استاد سرزنده و شاد، آدمی سرشار از انرژی و تلاش، مگه می شه؟ چرا او؟ از این برنامه ها نداشتیم. خدایا این دیگر چه حادثه ای است.

همه برنامه هامان به هم ریخت و ساعتی بعد منزل مسعود بودیم. مشاعر درستی نداشتم. هاج و واج و ساکت بودم و ناخودآگاه گذشته را مرور می کردم. جزییات نشانی خانه مهم نبود. تمام منطقه غیرعادی بود و پر از پلیس و نیروهای انتظامی. در آستانه ی منزل جنازه ی خونین مسعود روی زمین بود و پارچه ای روی آن کشیده بودند. اطراف پر از خرده شیشه بود و مردم جمع بودند. چشمم به ایمان افتاد. در آغوشش گرفتم و بغضم ترکید. بوسیدمش و سرش را بر سینه ام فشردم. آن سوتر خانم مسعود بود، دخترش، مادر بیمارش که به عصای چارپایه تکیه داده بود و خواهر مسعود که بی تاب بود و خود را به در و دیوار می کوفت. قیامتی بود. آشنایان و همسایگان بهت زده بودند. همسر مسعود ناباورانه می گفت: صبح تا دم در بدرقه اش کردم، ماشین اش را از پارکینگ خانه خارج کرد و در را بست و لحظه ای نگذشت که دیدم باران شیشه بر خانه بارید و پنجره ها یکباره پایین ریخت. سراسیمه خود را به بیرون رساندم و دیدم که مسعود به حالت چمباتمه بر زمین افتاده است، او را برگرداندم و دیدم مغزش متلاشی شده است... می گفت و می گریید و آتش به حاضران می زد. شیون می کرد و می گفت: من دیدم، خودم دیدم، مغز متلاشی شده ی شوهرم را دیدم....
خدایا این چه روزگار است که بر ما می گذرد.

چند ماه پیش بود که بعد از مدتی دوری منزلش مهمان بودیم. همان خانه ای که او را در آستانه اش به قتل رساندند و در میان شیشه های شکسته و کرکره های در هم پیچیده اش ماتم کده ای فراموش ناشدنی بر پا بود. مسعود بسیار خوش مشرب و دوست داشتنی بود. هر لحظه که او را به یاد می آورم طنین خنده های شیرین اش در گوش ذهنم می پیچد . به محض آن که به هم می رسیدیم سر به سر گذاشتن ها و کل کل کردن هایمان شروع می شد و دیگران را به خنده می آوردیم.

دو سفر با او و دوستان دیگر هم رشته ای برای شرکت در مدرسه تابستانی فیزیک انرژی های بالا به تریست ایتالیا رفته بودیم. تابستان سال های 69 و 70 هر بار به مدت تقریباً یک ماه و نیم که از روز اولش خاطره بود و خنده تا موقع برگشتن. محال بود یک جایی با ورودی های یکی دو دوره ی اول دکترای فیزیک دانشگاه صنعتی شریف گرد هم بنشینیم و چیزهایی از خاطرات آن دو سفر را با هم مرور نکنیم. یادم می آید در سفر اول هر کدام از ما تا جایی که می توانستیم غذای کنسرو شده از ایران با خود برده بودیم تا مبادا در قحطی ایتالیا از گرسنگی تلف شویم! در فرودگاه میلان که نقطه ورودمان به ایتالیا بود پلیس ها مسافران را رد کردند تا سر صبر چمدان های ما سه نفر (من و مسعود و امیر) را بگردند. قیافه های ریش دار ما آن ها را به شک انداخته بود و البته گذرنامه ایرانی مان، هر چند خودمان هیچ چیز غیرعادی در خودمان نمی دیدیم. موقع تفتیش چمدان ها مأموران پلیس فرودگاه میلان یکی یکی قوطی های کنسرو را در می آوردند و می پرسیدند این چیست و ما می گفتیم: food . چشمهاشان گرد شده بود و نمی فهمیدند به چه منظوری این سه جوان ایرانی این همه غذای کنسرو شده با خودشان به ایتالیا می آورند. هر بار که مسعود آن صحنه را با خنده های ویژه اش تعریف می کرد، حاضران را روده بر می کرد.

از مهر ماه 64 با مسعود آشنا شدم. او و امیر ورودی 57 لیسانس در دانشگاه شیراز بودند. من و محمدرضا ورودی 55 شریف بودیم که البته آن زمان اسمش چیز دیگری بود. ما از بهمن 63 دوره ی کارشناسی ارشد را در دانشگاه شریف آغاز کردیم که اولین دوره فوق لیسانس در یکی از رشته های علوم تجربی بعد از انقلاب بود. می شود گفت اولین دوره به طور مطلق، چون قبل از انقلاب جز یکی دو دوره ی ناموفق در این رشته ها فوق لیسانس دایر نشده بود. مسعود و امیر مهر 64 به این دوره پیوستند و تقریباً همه درس هایمان با هم بود. اولش مثل بچه های غریب با کسی حرف نمی زدند. به بهانه همکاری در کلاس های فیزیک عمومی آن ها را به میدان کشیدم و پس از مدتی آن دوستی عمیق مان شروع شد.

سه سال بعد یعنی مهر 76 مجموعه ی ما اولین دوره ی دانشجویان دوره ی دکترای فیزیک در ایران بودیم که البته وحید هم به ما پیوسته بود، که او هم از بچه های شیراز بود. این در حالی است که همان سال ما در امتحان اعزام دانشجو به خارج هم شرکت کرده بودیم که برای نخستین بار شامل دروس تخصصی هم بود و همه ما رتبه های نخست را کسب کرده بودیم. با وجود آن که آن قبولی برای بچه های حزب اللهی آن زمان به منزله ی اعزام قطعی بود و پذیرش گرفتن در دانشگاه های خوب خارج برای ما چندان دشوار نبود، اما ما با یک رایزنی جمعی تصمیم گرفتیم که در داخل بمانیم تا دکترای داخل برقرار شود. تحلیل ما آن بود که اگر از همان نقطه شروع، دوره ی دکتری با دانشجویان قوی آغاز شود، در ادامه نیز با جدیت و توانمندی به پیش خواهد رفت و چنین نیز شد. امروز که به گذشته نگاه می کنم همت سترگ، اراده ی جدی و ایمان و پشتکار استادان و بزرگانی چون اردلان، ارفعی، منصوری و گلشنی را در کنار گذشت و ایثار صادقانه بچه های آن دوران، فرازهایی افتخارآمیز می پندارم.

دوره ی دکترای ما با هم از 67 تا 71 به طول انجامید و درست سر 4 سال آماده دفاع بودیم، با مقالات پذیرفته شده در مجلات معتبر که آن زمان یک سدشکنی بزرگ بود. مهر ماه 71 مسعود قبل از همه آماده دفاع بود. امتحان هم که می دادیم همیشه او اول همه ورقه اش را می داد و می آمد بیرون. بعد هم حاضر نبود در مورد سوال های امتحان و پاسخ های آن ها با کسی حرف بزند. امیر تعریف می کرد که یک بار در دوره ی لیسانس دنبالش می دویدیم که به زور به او بگوییم جواب سوال دومی چه چیز است و او در گوش هایش را گرفته بود و فرار می کرد. در هر حال او اولین دانش آموخته ی دکترای فیزیک در داخل ایران است و این رکورد برای همیشه به نام او ثبت است. پس از او وحید، امیر و من ظرف یکی دو ماه از رساله ی دکترایمان دفاع کردیم و سپس هر کدام راهمان را به سمت یکی از دانشگاه های ایران برای تدریس در پیش گرفتیم.

مسعود در دانشگاه تهران بسیار گل کرد. در مورد دیگران که هنوز زنده اند چیزی نمی گویم. اما مسعود بدون تردید یک استاد بسیار موفق و دوست داشتنی و یک پژوهشگر تمام عیار فیزیک بود. فکر کنم 40 تا 50 مقاله ISI داشته باشد. در زمینه های مختلفی از فیزیک نظری کار کرد از نظریه ریسمانها گرفته تا نظریه کوانتوی هال و کیهان شناسی. مثل همان دوران دانشجویی محققی سریع بود. از زمانی که شروع به یادگیری موضوع جدیدی می کرد تا زمانی که در آن موضوع مقاله تحقیقی منتشر می کرد چندان طولی نمی کشید. در تدریس هم بسیار موفق بود و دروس متنوعی را درس داده بود. یک بار در دفترش دیدم که کتاب سنگین و ارزشمند الکترودینامیک جکسون را ترجمه کرده است که کاری پرحجم و قابل توجه است. گمان می کنم سه چهار سال پیش هم برنده جایزه جشنواره خوارزمی شده بود.

مسعود به لحاظ مشی و مرام سیاسی جزو نیروهایی بود که به طور عام از انقلاب اسلامی و امام خمینی دفاع می کرد. در دوره ی لیسانس در دانشگاه شیراز کم و بیش با بچه های انجمن اسلای ارتباط داشت و قدیمی های دانشگاه شیراز او را خوب می شناسند. از زمان ورود به دوره ی فوق لیسانس بیشتر هم و غم او کار علمی بود اما نسبت به مسایل سیاسی نیز بسیار حساس و علاقه مند بود. در مجموع افکار و اعمال او به مسلمان های معتدل و میانه رو نزدیک بود. نه تمایلات روشنفکرانه و به اصطلاح تحول طلبانه داشت و نه با قرائت های خشک و غیر قابل انعطاف مذهبی میانه ای داشت. انسانی صادق، صمیمی، پر کار، پر تلاش، حرفه ای، اهل دانش و خرد و عقل گرا بود که با هیچ توجیهی نمی توان او را در شمار کسانی که گرایشات راستگرایانه دارند به حساب آورد. در دانشگاه تهران نیز با باند های قدرتمدار راست آمیزش نداشته است و تا جایی که می دانم روابط سالم و صحیحی با مسئولان دانشگاه از طرفی و همکاران هیأت علمی و دانشجویان از طرف دیگر داشت. خیلی زود به مقام دانشیاری و استادی رسیده بود و از چند سال پیش عضو هیأت ممیزه دانشگاه تهران نیز بود که به لحاظ مراتب دانشگاهی با اهمیت تلقی می شود.

زمینه های کاری و پژوهشی اش همان طور که گفتم بسیار متنوع بود اما به یاد نداردم در زمینه های مرتبط با هسته ای کار پژوهشی کرده باشد. البته او هم مثل همه ی ما از مبانی مسایل هسته ای سر در می آورد و می توانست اظهار نظر کند، اما به معنای کسی که کار پژوهشی هسته ای کرده باشد نمی توان او را دانشمند هسته ای نامید.
در این یکی دو ساله اخیر افکار و نظراتش بسیار به جنبش اصلاحی نزدیک شده بود. در یکی دو انتخابات آخر قبل از انتخابات ریاست جمهوری به لیست اصلاح طلبان رای داده بود و برای آن هم تبلیغ می کرد. در انتخابات اخیر نیز به طور جدی از کاندیدای اصلاح طلبان حمایت می کرد. در آن دوره هایی که انتقال پیام ها از طریق ارسال پیامک رایج بود خیلی وقتها پیامک های جالبی که دستش می رسید را برای من نیز ارسال می کرد. یادم هست برایم تعریف کرده بود که در راهپیمایی 25 خرداد از صبح روایت های مختلفی در مورد برقراری یا عدم برقراری راهپیمایی از سوی اصلاح طلبان پخش می شد. او تعریف می کرد که دانشجویان گروه فیزیک دانشگاه تهران مکرر به وی مراجعه می کردند و سوال می کردند تکلیف چیست. دست آخر مسعود به آن ها گفته بود: بالاخره نفهمیدم تکلیف چیست ولی در هر صورت من به راهپیمایی می روم. می گفت این را که گفتم با شلیک شادی دانشجویان مواجه شدم، انگار دنیا را به آن ها داده بودند. روشن است که خوشحالی آنها از آن بوده که استاد محبوب شان نیز با آن ها همراه است.

پنج دهه زندگی پربار و افتخار آمیز مسعود علی محمدی نعمتی است که خداوند نصیب هر کس نمی کند. به صداقت و پاکی روح او گواهی می دهم و از خداوند برایش آمرزش و علو روح در خواست می کنم. روانش شاد باد و خداوند صبری جمیل به بازماندگان داغدار و مصیب زده اشت عطا کند.

علیرضا قزوه ،شاعر اصولگرا باانتشار مطلبی در وبلاگ شخصی اش اعلام کرده است که اصلا با خشونت و کشتار و بگیر و ببند موافق نبوده و نیست و همانقدر از کلمه کهریزک بدش می آید که از زندان های گوانتانامو و ابوقریب. او انتقاد خود را متوجه دو گروه کرده است :”از این سو عده ای با نام ولایت و ذوب شدن و از آن سو نیز گروهی با نام دموکراسی و اصلاحات هر کاری که دلشان بخواهد می کنند و خط نفاق را هم خودشان تعیین می کنند.اینجوری اگر پیش برود همه ما منافقان بعدی خواهیم بود.”

علیرضا قزوه ،شاعر اصولگرا باانتشار مطلبی در وبلاگ شخصی اش اعلام کرده است که دیگر “شعرسیاسی” نخواهد گفت تا برخی خبرگزاری ها و نشریات با اهداف مشخص خودشان از آن بهره برداری کنند.

او همچنین تاکید کرده که اصلا با خشونت و کشتار و بگیر و ببند موافق نبوده و نیست و همانقدر از کلمه کهریزک بدش می آید که از زندان های گوانتانامو و ابوقریب.

او انتقاد خود را متوجه دو گروه کرده است :”از این سو عده ای با نام ولایت و ذوب شدن و از آن سو نیز گروهی با نام دموکراسی و اصلاحات هر کاری که دلشان بخواهد می کنند و خط نفاق را هم خودشان تعیین می کنند.اینجوری اگر پیش برود همه ما منافقان بعدی خواهیم بود.”

متن کامل نوشته علیرضا قزوه که با عنوان” بیایید به نهیج البلاغه برگردیم ” در وبلاگش منتشر شده به این شرح است :

“دیگر نمی خواهم شعرسیاسی بنویسم، تا برخی خبرگزاری ها و نشریات با اهداف مشخص خودشان از آن بهره برداری کنند.

من اصلا با خشونت و کشتار و بگیر و ببند موافق نبوده و نیستم .

از کلمه کهریزک همانقدر بدم می آید که از زندان های گوانتانامو و ابوقریب

نشسته ام که روزی عدالت مولاعلی(ع) اجرا شود .

اما انگار برخی نمی خواهند عدالت و آزادی اجرا شود و یا عده ای از ما بهتران نمی گذارند.آنهایی که کاتولیک تر از پاپ شده اند و صدایشان را از صدای ولیّ هم بلندتر می کنند!

از این سو عده ای با نام ولایت و ذوب شدن و از آن سو نیز گروهی با نام دموکراسی و اصلاحات هر کاری که دلشان بخواهد می کنند.

و خط نفاق را هم خودشان تعیین می کنند.

اینجوری اگر پیش برود همه ما منافقان بعدی خواهیم بود.

این را بعد از خواندن برخی نامه ها عرض می کنم که حتی شفقت های برخی شخصیتهای دلسوز را نیز برنتافته و آنان را نیز در خط نفاق برشمرده اند. به قول شاعری معلوم الحال به نام حافظ شیرازی:

چو پرده دار به شمشیر می زند همه را

کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند…

باید از دست برخی پرده داران به خدا پناه برد.ما را چه شده است که دلسوزی های برخی بزرگان و مراجع و دیگر مشفقان نظام را نیز برنمی تابیم؟

چقدر منافق خواندن مردم و تکفیر این و آن آسان شده است!

حتی اگر صد برابر خود آنها برای نظام زحمت کشیده باشی و خون دل خورده باشی، کافی ست تا یک آدم از گرد راه رسیده با چماقی از جنس ولایت تو را ناک اوت کند. من با صدای بلند می گویم که ولایت نیاز به چماق ندارد، آنهایی که به حمایت از ولایت در حماسه عاشورا به میدان آمدند به عشق امثال صاحب فلان روزنامه و رسانة تندرو نیامدند.

مرا بسیاری از شما می شناسید. من شاعر “مولا ویلا نداشت”، شاعر “از نخلستان تا خیابان”، شاعر “با کاروان نیزه” و شاعر “کجایند مردان بی ادعا” امروز هم بر این ادعایم که من پیش از این شاعر مردم رنج کشیده بودم و بعد از این هم با مردم خواهم بود.

معتقدم که اسلام آنقدر آزادی در دل خود دارد که نیازی به دموکراسی های غربی نیست.

معتقد نیستم که دولت فعلی دولت عدالت علوی ست، بلکه بر اساس خود اخبار هشت و نیم متصل به این دولت هنوز هم هزار گونه زد و بند در بانکها و سیستم های دیگر این دولت وجود دارد و باید این همه درست شود و هنوز کابینه دولت دهم خیلی مانده تا کابینه عدالت باشد. گرچه شاید این دولت از برخی جنبه ها از دولت های قبلی بهتر هم باشد.

معتقدم تحمل مسئولان دولت در پذیرش انتقاد باید بسیار بیش از این باشد.

به عنوان یک شاعر ایرانی که از زمان جنگ و پیش از قطعنامه در تمام صحنه های این انقلاب بوده ام و هماره در خط رهبری و ولایت حرکت کرده ام معتقدم که راه درست برون رفت از این بحران گذشت و فداکاری مسئولان رده بالای نظام است. همه مسئولند که به ایران اسلامی و مردم ایران فکر کنند تا ایران عراق و افغانستان دیگری نشود.

آنهایی که در بی تقوا و گمراه خواندن انسان های بزرگ این نظام کم نمی آورند مطمئن باشید که این شاعر را نیز بی نصیب از تهمت هایشان نخواهند گذاشت. اما به قول خودم:

و تهمت صله شعرهای من شد

دلتنگ نیستم

و کفی بالله شهیدا…

این ها که نوشتم نه توبه نامه است و نه تغییر موضع. که من هماره بر همین موضع بوده ام . اینها تنها بخشی از ناگفته های من در این روزگار پرفتنه است که می ترسیدم برخی از فتنه گران آن را چماقی کنند برای کوبیدن مظلومان. مقصد و مقصود من از سرودن این شعرها تنها ادای دین بود و بس. نه دلم می خواهد وزیر و وکیل شوم و نه دلم می خواهد بعد از این دیگر شعر سیاسی بنویسم. بس است هر چه گفتیم. نه دلم می خواهد مأمومی باشم که جلوتر از امام به سجده بروم و مثل برخی برای ایشان تعیین تکلیف کنم و نه دلم می خواهد با فیگورهای شاعرانه و روشنفکرانه قهرمان بازی در آورم. این حکایت درد دل من است برای همان تعداد آدم هایی که وبلاگ مرا می خوانند و مرا می شناسند. دلم می خواهد ایران اسلامی سربلند باشد و جهانیان این گونه به ما نگاه نکنند که حالا فرزندان امام به جان هم افتاده اند. چون بنا بود سیاست ما عین دیانت ما باشد و فعلا که اینگونه نیست.تمام آنچه نوشتم این روزها نیز در راستای همین هدف بود شاید نیز در جاهایی تند رفتم و شاید نیز در جاهایی اشتباه کرده باشم اما هدفم تنها نشتر زدن به برخی در جهت حفظ آرامش و حفظ دستاوردهای انقلاب اسلامی و امام خمینی بود و هست. هر کسی هر تفسیری از این نوشته کند دیدگاه اوست و آزاد است اما حرف من همین است که گفتم و نیاز به تفسیر بیشتر ندارد.

و حرف آخر آن که: کاری کنیم که این شبها راحت سر بر بالش بگذاریم و فردای دیگر نیز خاک دستش را به مهربانی بر زیر سر ما بگذارد و بگوید آرام بخواب که خواب مظلومی را نیاشفته ای.

و حرف آخر آن که: آی آدم هایی که به نام حفظ دین پیامبر اعظم به جان هم افتاده اید، کجای رفتارهای دو طرف ماجرا شبیه شریعت رحمانی پیامبر اعظم(ص) و مولاعلی(ع) ست؟

ای کاش به جای این موج سواری ها و این بگوها و مگوها و این زد و خوردها همه مان یک بار دیگر به دقت نامه امام علی(ع) به مالک اشتر را می خواندیم.

و حرف آخر آن که:

یا دوباره به نهج البلاغه برگردیم.

دیروز و دیشب، رادیو و تلویزیون در ابراز انزجار مردم نمازگزار نسبت به هتاکان عکس امام سنگ تمام گذاشت . کثرت مردم معترض انصافا تماشایی بود. آنان با چهره های برافروخته، انبان نفرت خود می گشودند و با فریاد های مرگ براین و مرگ برفلان ، انقلاب و نظام و منصب های آن را بیمه می کردند . حضورمردم در این همایش ملی و سراسری حقا که قابل اعتنا بود.

این مردمان، همانهایند که ما دوست داریم در عزای حسین و اهل او صمیمانه اشک بریزند ، به اشاره مداحان هم جنس ما به سینه و سر بزنند ، زیر چتر حمایت خود ما دسته های عزاداری راه بیاندازند ، در کسوت همگون مخاطبان سنتی پای منبرهای ما بنشینند .

پیرمرد، دست برد و با کف دست غبار روی نوشته ها را سترد و سربه زیر نجوا کرد :شاید این آخرین باریه که میام اینجا. و با انگشت نشانه ، فضولات کبوتر را از گودی حرف  «ی»  زدود: - اومدم التماست کنم اگه صلاح می دونی .... نتوانست ادامه دهد . صدایش به ارتعاش افتاد و بغضش شکفت. عبایش را به سرکشید و تلخ گریست. دریا همان نزدیکی ها بود.

انتشار محتوا