سلام آذرجان
چند روزی است که می خواهم به مناسبت میلادت برایت چند خطی بنویسم اما نمی دانم چرا نمی شود؟!

باورکنید هر چیزی را می توانستم تصور کنم، جز این را که یکی از اتهامات بهمن (احمدی امویی ) در حکم صادره از سوی قاضی شعبه بیست و شش دادگاه انقلاب، انتشار شعری حماسی ازحکیم ابوالقاسم فردوسی در روز بیست و دوم خرداد ماه در سایت خردادنو اعلام شده باشد. بهمن سردبیر سایت خرداد نو بود. وب سایتی که در مجموع دو ماه فعالیت داشت.

چند پرسش مقدر پیرامون پرونده هسته ای ایران مطرح است که پاسخی به آن برای اذهان و تنویر افکار عمومی، و اذهان علاقمندان به سرشت و سرنوشت موضوع هسته ای، از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است. به ویژه قسمتی از این مقال مخاطب قرار دادن مسئولان هسته ای ایران است که نسبت به حساسیت های ملی که در باب منافع ملی است توجه بیشتری بیابند و حدیث استقلال ملت ایران و هزینه گزافی که برای این دستاورد عظیم پرداخت شده است و ماجرای پر رمز و رازی که چشم تیز بین و باور فَطِن تاریخ بدان داوری خواهد کرد را درک کنند.

فخرالسادات محتشمی پور همسر مصطفی تاجزاده در وبلاگ روزنه برای حسنا دختر کوچک دکتر علیرضا بهشتی که این روزها در بند است نوشته :

آیا قرار است دوباره روزنامه نگاران و فعالین دانشجویی قربانی شوند؟ این سوالی است که در این چند ماه بارها از خود می پرسم و هربار خوش باورانه و با امید، می گویم نه این بار همه با هم هستند، این بار قرار نیست ما قربانی سیاست ورزی سیاستمداران شویم، این بار هم سیاستمداران طعم زندان را چشیده اند و می دانند زندان ناحق چه زجری است.

هنگامی که از اهانت و ضرب و شتم و دستگیری مادران شهدای به خون خفته جنبش سبز با خبر شدم، شک نکردم که همه انسانهای بیدار، بر حال و روز نظام کشورمان و ملت سرفرازمان اشک خواهند ریخت و در قلب خود بذر سلحشوری خواهند کاشت. هیهات از کجا شروع کرده­ ایم و به کجا رسیده اند؟

گوشی در دست بر جایم خشکم زد. در یک لحظه خاطرات ۲۴ سال رفاقت در جلوی چشمانم مرور شد. آن سوی خط، ایمان پسر مسعود بود، با صدایی سرشار از اضطراب و آشفتگی، بغضش ترکید: “بابامو کشتن. بمب گذاشتن جلوش، مغزشو متلاشی کردن… ” باور نمی کردم. گفتم: چی شده، مادرت اونجاس؟ گوشی را داد به خانم علیمحمدی و او با حزن تمام گریه می کرد و می گفت: درسته آقای دکتر، مسعود رو کشتن، من خودم بالای سرش رسیدم….

محبوبه السادات حسینی بهشتی، کوچکترین فرزند شهید بهشتی رنجنامه ای را برای برادر دربندش دکتر علیرضا بهشتی نوشته است. دکتر علیرضا بهشتی در موج وسیع بازداشت های پس از عاشورا دستگیر شده است.

دیگر این بازی تکراری شده است. از همان روز که خاکسپاری باشکوه آقای منتظری در قم خبر اول رسانه های دنیا شد معلوم بود که ما سبزها هفت روز دیگر به عزاداران حسینی حمله می کنیم و در روز عاشورا سوت و کف می زنیم و حجاب از سر خود بر داشته با تعداد اندکمان سراسر شهر را به آتش می کشیم و با هماهنگی رسانه های صهیونیستی و انگلیس جنایتکار چند نفر از خودمان را به کشتن می دهیم، آسایش از پیرزن و پیرمرد و کودکان شهر می گیریم و به نیروهای مخلصی که به دفاع از مردم مظلومی پرداخته اند که در چنگ ما گرفتار آمده بودند دروغ می بندیم و مظلوم نمایی می کنیم که ما را کشته اند.

سال‌ها بود که هر وقت نام اين شهر ساحلی مصر (در دهانه خليج عقبه که شانزده سالی در اشغال دولت غاصب اسرائيل بود) را از اخبار سياسی می‌شنيدم، از خود سؤال می‌کردم؛ "شرم الشيخ" يعنی چه!؟ از بی شرمی شيخی شهادت می‌دهد يا از ضرورت شرم برای شيوخ!؟ البته اعراب کلمه "حياء" را که معادل "شرم" در زبان فارسی است به کار می‌برند وکلمه شرم در زبان عربی به خليج، يا قسمت گود دريا گفته می‌شود.

جنبش سبز روزهای حساسی را پشت سر می‌گذارد. این نهال سربلند اما جوان، این روزها بیشتر از همیشه نیازمند توجه و مراقبت ماست. همچنان كه در ماه‌های گذشته هر چه در توان داشتیم برای زنده ماندن و بالیدنش به كار گرفتیم، اكنون نیز باید چنین كنیم.

هنوز زمان زیادی به شروع مراسم مانده بود كه حسینیه شماره یك جماران پر شد. گروهی با چند اتوبوس آمدند و پیش از شروع مراسم حسینیه را پر كردند.

دوستان نگران شده بودند، نگران اتفاق هایی كه حرمت شب عاشورای اباعبدالله الحسین علیه السلام را بشكند و حرمت حسینیه ای كه از جای جای آن بوی امام (ره) به مشام می آمد خدشه دار شود. مردم زیادی هم در درون و بیرون حسینیه منتظر شروع مراسم بودند.

اجازه بده در این نامه همانگونه خطابت کنم که مردم در کوچه و خیابان خطابت می کنند اجازه بده نامه ام را همانگونه بنویسم که در ذهنم با تو حرف می زنم بدون افعال و ضمایر جمع و بدون پیشوند آقا.

ما و تو، شش ماه و نیم است که شانه به شانه هم در حرکتیم.

به گمانم تا به حال همدیگر را خوب شناخته ایم. اما نه اشتباه می کنم ما همدیگر را پیش تر می شناختیم، فقط در و دیوار های خاکستری و کثیف شهر، خیابان های بی رحم و پر از فقر و فساد، مشکلات بزرگی که روز به روز بزرگتر می شد، چهره آدمهایی که روز به روز غریبه تر می شدند و رواج روز افزون دروغ و دورویی باعث شده بود فراموش کنیم.

آقای رییس جمهور

سلام

این چند خط را در همان روزی می نویسم که بیانیه شماره 17 شما منتشر شد. همان روزی که فردایش باید به جرم انتشار خبر بر زمین ریخته شدن خون بهترین فرزندان این سرزمین در کوی دانشگاه تهران در خرداد خونین 88 محاکمه شوم. امید چندانی به فرجام عادلانه دادگاه ندارم. از هم اکنون دیوارهای بلند اوین را پیش چشم می بینم. این البته در برابر خون شهیدان و ایستادگی اسیران جنبش به خون نشسته سبزمان، قطره ای کوچک می نماید که در بی کرانگی دریا گم می شود.

آنها همه آمده بودند. تعدادشان هم كم نبود. میدان انقلاب و خیابان انقلاب پر از جمعیت بود. جمعیتی كه سراسر خشم بود و فریاد و غضب. نمی‌دانم آیا همه با میل خود آمده بودند یا با ماشین‌های اداره‌ها و مدارس، برایم مهم نیست كه چگونه سازمان یافته بودند و مهم نیست كه آیا واقعا جمعی خودجوش بودند یا نه. اصلا برایم مهم نیست كه از چه قشری بودند؛ سپاهی و بسیجی و پلیس یا كارمندان دولت یا اصلا هیچكدام. آری هیچیك از اینها برایم مهم نیست چون به مساله‌ای دیگر می‌اندیشم.

روز عاشورا نه فقط یک مصیبت بزرگ برای شیعیان در ایران بلکه یک روز ملی عزا برای همه ایرانیان است. این روز نه فقط پس از انقلاب بلکه از قرنها پیش توسط ملت ایران پاس داشته می شده است و حفظ حرمت آن نه فقط توسط حکومت ها بلکه توسط خود ملت و آن هم نه فقط متدینین بلکه حتی بی ایمانها رعایت می شده است.
 

گرچه قلم، دلتنگ دستان شماست و به جرم ولگردی در خطوط سپید کاغذ، دستانتان محبوس دست غریبه ای است، اما دوستان ستاره دارم، دل خوشم در این شب طولانی، دهلیزهای تاریک و تو در توی زندان از حضورتان روشن است.

دادستان محترم تهران در مصاحبه اخیر خود اعلام کرده است من بعد با کسانی که نسبت به سران کشور اهانت کنند بدون اغماض برخورد خواهد شد، و از قرار دستگیری آقای محمد نوری‌زاد در روزهای اخیر نخستین نمونه از این قاطعیت است.

اولا چقدر خوب شد که آقای نوری‌زاد را به این دلیل یا هر دلیل دیگر دستگیر کردند و از نوشتن باز داشتند، زیرا این مرد آن قدر زیبا می‌نوشت و آن قدر پرکار بود که ما تقریبا داشتیم از حسودی دق می‌کردیم. ثانیا این کار آقای دادستان حتی اگر ظالمانه است ای کاش ظلم بالسویه باشد، که به عدل نزدیک‌تر است.

محمد علی رامین از آن دسته افرادي است که 4 سال پیش با به قدرت رسیدن احمدی نژاد سیاستمدار شدند، همان کسی که انکار هولوکاست را روی میز احمدی نژاد گذاشت.

سـرو بالا بلند باغ دلـم باز هم با تو گفتگو دارم

از غـم مردمی که از آنها،اگـَرم هست آبـرو دارم

دفتر شعرهای بی کفنم ، همه ی هستی ام فدای شما

می زنم آتشی به جان شب از،نعره هایی که در گلو دارم

برف می بارد و منم عریان در هوایی که جز اسارت نیست

حاصل بادهای هرزه درآی، پسرم هیچ غیر غارت نیست

اسب احساس را شبی زین کن تیز تک رو به فصل روییدن

خوش اگر آتشی برافروزی دست در دست دوست رقصیدن

سرِ سرسبز تو سلامت باد، عشق دارد ترانه می خواند

باید چند روز می گذشت تا بتوانم بنویسم. نمی توانستم واژه ها را در ذهنم کنار هم بچینم. انگشتانم موقع نوشتن انگار می سوخت. اگر همان موقع فیلم یا عکس گرفته بودم نیازی به نوشتن نبود. بارها در کتاب ها و کلاس های روزنامه نگاری خوانده و شنیده بودم اگر در یک شرایط فرضی، کسی در حال غرق شدن باشد و تنها یک خبرنگار در صحنه حاضر، او از میان دو گزینه نجات غریق و ثبت لحظه، به حکم وظیفه حرفه ای ناگزیر از انتخاب دومی است.
می دانستم اما خیابان ولیعصر کلاس درس نبود....

امروز همسر همیشه قهرمانم در دادگاه دفاع نکرد.

ماجرای مجید توکلی از یک منظر دیگر:

حکایت حقارت حضرات را شنیده اید. آنقدر حقیر شده اند که پنداشته اند انتشار عکس مجید توکلی، عضو انجمن اسلامی دانشگاه پلی تکنیک در لباس زنانه، یعنی تحقیر کردن دانشجو و گذاردن نام او در کنار نام بنی صدر و یاد آوری قصه های ساخته و پرداخته دیگری چون فرار با لباس زنانه، احتمالا جنبش را زمین گیر و سرخورده می کند.

حتما این حکایت را هم گوشه و کنار خوانده اید:

آمار نشان می دهد کتاب «کویر» شریعتی را فقط جوانان می خوانند و عشاق. اگر مسوولان صدور حکم برای زیدآبادی، عاشق تر بودند و جوان تر و کتاب این فرزند دیگر کویر را خوانده بودند هیچ تردیدی نیست که چنین حکمی صادر نکرده بودند.

سلام به محضرمبارک رهبرجمهوری اسلامی ایران

اکنون که این نامه را برای شما می نویسم ، غروب غمبار عرفه است . یادآور آوارگی و سرگردانی حسین عزیز . که در این زمین بزرگ ، یک جای امن ، برای اطراق اهل خود ندارد . و یک بلندگو برای سخنان محبوس در سینه اش . و من ، از همه تنگناهایی که حسین را احاطه کرده ، از همین بی کسی او می گدازم . وعجب غربتی است این بی کسی . این که تو حسین باشی و کسی تو را نشناسد . حسین باشی و در غوغا و ازدحام آدمیان : تنها باشی .

انتشار محتوا